#حصار_تنهایی_من_پارت_832


- برو جنسا رو براي آقا بيار!

- چشم!

به من نگاه کرد. دستي دور سبيلاش کشيد و گفت: آقا! خانمو معرفي نمي کنيد؟

- چرا! اسمش کلثومه؛ ما بهش مي گيم ننه کلثوم. شايد از اين به بعد زياد همديگه رو ملاقات کرديد.

- چطور آقا؟ قراره بديش به من؟

- نخير دلت رو صابون نزن... جنساي بابامو اين ازت مي خره.

- باشه حرفي نيست ولي اسمش خيلي ضايعست. آخه کلثوم هم شد اسم؟!

- تو يه چيز ديگه صداش کن!

با خوشحالي گفت: پانته آ خيلي بهش مياد!

آراد پوزخندي زد. داوود با چند تا بسته اومد. گذاشت رو ميز جلو آراد و گفت:

- بفرماييد آقا... اعلاترين جنسامونه.

آراد دستشو به طرف داوود دراز کرد و گفت: چاقو!

داوود از جيبش چاقو رو درآورد، جلو آراد گرفت. آراد برداشت و جلوی من گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com