#حصار_تنهایی_من_پارت_831


آراد فقط سرشو تکون داد و رفت تو. بعدش مختار رفت، مرده با تعجب به من نگاه کرد؛ منم سريع رفتم تو. فقط آراد نشست. من و مختار وايساديم. کل خونه رو نگاه کردم. بد نبود!

آراد: رئيس نکبتت کجاست؟!

- آقا نادر؟ بالاست آقا. الان مياد.

بعد از چند دقيقه يه مرد بلند قد اومد تو و گقت:

- سلام عرض شد آقاي سعيدي! از اين طرفا؟ خيلي خيلي خوش اومدي!

بدون دست دادن، جلوي آراد نشست و گفت: داوود! از آقا پذيرایي کردي؟

- نه...گذاشتم قهوه حاضر شه.

نادر: اي خاک تو سرت کنن... گمشو برو از کافي شاپ دو تا قهوه مخصوص بيار!

- چشم!

آراد: حوصله ی خاله بازي ندارم... جنسا رو بيار مي خوام برم.

- کجا به اين زودي؟ حالا تشريف داشتيد!

آراد با اخم نگاش کرد. مرده گفت: چشم آقا! چي از اين بهتر؟ وقت کسي هم گرفته نمي شه!

به داوود که هنوز وايساد بود اشاره کرد.

romangram.com | @romangram_com