#حصار_تنهایی_من_پارت_830
- هيچي. گفتم دور هم هستيم، بهمون خوش بگذره.
- آقا! اين دخترو وارد بازي نکن. خطرناکه.
- تو مواظبش هستي!
- من مواظب چند نفر باشم؟ شما يا اين؟
- مختار! وسط ميدون مين که نمي خوايم بريم ...کارمون که تموم شد، برش گردون خونه.
- هنوز نمي دونم اين کارات براي چيه؟
- اگه عشق علي نبود، مي دونستم باهاش چيکار کنم.
اوه اوه! پس خدا بهم رحم کرده! خدايا! اين روز وسط هفته، اموات علي جون رو قرين رحمت بفرما که منو از دست اين بوفالو نجات داد و گفت دوستم داره!
دم يه آپارتمان نگه داشت. اومديم پايين و مختار زنگو زد. در، بدون سوال و جواب باز شد. رفتيم تو.
مختار گفت: آقا هنوز مي گم کارتون اشتباهه.
آراد از پله ها رفت بالا و گفت: مگه قرار نشد تو کاراي من دخالت نکني؟
من و مختارم پشت سرش رفتيم بالا. جلوی واحد آپارتمان، يه مرد وايساده بود.
به آراد گفت: سلام آقا، خوش اومدي!
romangram.com | @romangram_com