#حصار_تنهایی_من_پارت_822
دو سه روز بعد آراد از شمال برگشت. ديگه کاري به کارم نداشت. پرهام نيومد. برگشت خونه ی خودش. سردي زندگي من، عين روزهاي دي ماه مي رفت جلو. هر روز سرد تر و بي روح تر روز قبل مي شد. ديگه با آراد دعوا نمي کردم. اونم با من کاري نداشت. هرچي مي گفت يا مي خواست، فقط مي گفتم «چشم آقا»
حتي آراد هم از اينکه اين همه حرفشو گوش مي کنم تعجب کرده بود. آراد ديگه مهموني نمي گرفت. بيشتر جاهايي که دعوتش مي کردن مي رفت. بعد از دعوايي که با کامليا کردم ديگه نديدمش.
يک هفته اي بود تو لاک تنهايي خودم بودم و کسي رو راه نمي دادم. حال و حوصله ی هيچ کس رو نداشتم. هرچند با امير علي مي رفتم بيرون اما بازم خوشحالم نمي کرد. اشتهام کور شده بود. چند لقمه بيشتر نمي تونستم بخورم. از اين يک نواختي زندگي خسته شده بودم. بيشتر وقتا بي دليل گريه مي کردم. اميدي به آينده نداشتم. تنها چيزي که مي تونست نجاتم بده، مرگ بود. آرزوي مرگ کردم؛ مرگ هم يادم نکرد.
همه چي داشت کسل کننده پيش مي رفت تا اينکه هفته ی آخر دي ماه، امير به عمارت اومد.
با آراد توي سالن نشسته بودن. براي پذيرايی قهوه بردم.
جلوي امير گرفتم. گفت: مرسي خانمي!
- خواهش مي کنم، نوش جان!
قهوه رو جلوي آراد گذاشتم، خواستم برم که اميرعلي گفت: بشين کارت دارم!
به آراد نگاه کردم. سرش پايين بود. روی مبل کنار امير نشستم. آراد زير چشي نگام کرد.
امير به آراد گفت: کمرت درد نگرفت؟!
آراد با تعجب گفت: چي؟!
- مي گم درست بشين؛ اينجوري که تو نشستي، تمام مهره هاي کمرت جا به جا مي شه!
دستمو جلوی دهنم گرفتم و خنديدم. اونم با اخم نگام کرد و درست نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com