#حصار_تنهایی_من_پارت_823


- خب! حرف مهم آقا چي بوده که بايد همچين جلسه اي تشکيل بشه؟

امير با لبخند نگاش کرد و گفت: چند روزي مي خوام برم فرانسه.

آراد وسط حرفش پريد و گفت: آها... پس اومدي از بنده کسب اجازه کني که اينو با خودت ببري... يعني تو نمي فهمي بايد زن قانونيت باشه يا پدرش اجازه بده؟ تو که نمي توني همين طوري ورش داري ببريش؟

امير ريز ريز خنديد. لپشو کشيد و گفت: عزيز دلم! بذار حرفمو بزنم، بعد سخنراني کن!

آراد با اخم گفت: چرا جلوی اين لپمو کشيدي؟

- عيب نداره! اينم از خودمونه! مي خواستم چند روزي مواظب آيناز باشي. مي دونم نزديک يک ماهه که مراقبش بودي ولي چون خودم بودم، زياد نگرانش نبودم.

آراد پوزخندي زد.

امير گفت: چيز مسخره اي گفتم؟!

- نه... آخه همچين مي گي مواظبش باش، انگار بچه دستم مي دي!

سر تا پامو نگاه کرد: هرچند از يه دختر بچه ی دو ساله چيزي کم نداره! نمي دونم تو عاشق چي اين شدي؟ اين که هيچي نداره؟!

با چشاي گشاد و دهن باز نگاش کردم.

امير گفت: چند تُن معرفت داره که دختراي اطراف تو ندارن. وقتي برگشتم، سالم ازت تحويل مي گیرم. فهميدي؟

آراد بلند شد و گفت: آره فهميدم. خوش بگذره.

romangram.com | @romangram_com