#حصار_تنهایی_من_پارت_821
- آره فهميدم... ولي امانت پيش خودت مي ذارمش چون هيچ زني خونه ی من نيست. برام حرف درميارن.
بعد چند ثانيه مکث گفت: باشه ...خداحافظ.
امير گوشي رو قطع کرد.
يه لبخند پيروزمندانه اي زد و گفت: ديدي گفتم اگه بدونه ما همديگه رو دوست داريم ديگه اذيتت نمي کنه؟
- آره... ولي چرا صداش انقدر غمگين بود؟
لبخند سردي زد و گفت: نميدونم.
براي نهار يه جا توقف کرد. نهارو با هم خورديم و دوباره حرکت کرديم. به حلقه ی تو دستش نگاه کردم و گفتم:
- چرا هنوز حلقش تو دستته؟ اون که ديگه برنمي گرده؟
نگام کرد و با لبخند گفت: مي دونم... بخاطر اون نيست.
- پس چي؟
- نمي خوام کسي اسيرم بشه.
***
شب خونه رسيديم. به اصرار من، اومد تو. خاتون اول که منو بدون آراد ديد، تعجب کرد. بعد که براش توضيح دادم، اتفاقي نيفتاده پريد بغلم و بوسيدم.
romangram.com | @romangram_com