#حصار_تنهایی_من_پارت_819
- پاشو مي برمت دکتر.
دستشو گذاشت دور کمرم، خواست بلندم کنه که گفتم: نمي خواد خودم ميام ... فقط بذار به بازوت تکيه کنم.
- باشه.
آراد با همون اخم مادرزادي نگام کرد. به کمک امير و با هزار مکافات به ويلا رسيديم. با امير رفتيم دکتر. خدارو شکر چيز مهمي نبود. وقتي خونه رسيديم، هنوز نيومده بودن.
به امير گفتم: مي شه ازت يه خواهش کنم؟
- شما جون بخواه!
لبخند زدم و گفتم: مي شه منو يه جوري برگردوني تهران؟ نمي خوام مزاحم گردشت بشم. فقط منو تا ترمينال برسون.
برگشت نگام کرد و گفت: ديگه با من مثل غريبه ها حرف نزن! من اگه اينجام، فقط بخاطر توئه... حالا که تو نمي خواي بموني، با هم برمي گرديم.
- ممنون ... پس مي رم حاضر شم.
بعد از يک ساعت حرکت کرديم. برف مي باريد.
با خوشحالي گفتم: هنوز سر قولت هستي؟!
- کدوم قول؟
- گفتي با هم آدم برفي درست مي کنيم ديگه؟
romangram.com | @romangram_com