#حصار_تنهایی_من_پارت_818


- خوب بلدي نقش بازي کني! از آدماي دو رو متنفرم... فرحناز راست مي گفت، تو يه آدم بدبخت بيچاره اي که براي نجات خودت از اين فلاکت، به هر پسري چنگ مي زني تا شايد يکي نجاتت بده!

با چشم پر اشک نگاش مي کردم. باورم نمي شد کامليا باشه که داره اين حرفا رو به من مي زنه. بايد باهاش حرف بزنم.

دستمو گذاشتم رو شونش. هلم داد و گفت: برو گمشو!

افتادم رو زمين پهلوم روي يه تيکه سنگ خورد. دردم گرفت و تير کشيد. دستمو گذاشتم رو پهلوم. لبمو گاز گرفتم اما دردش بيشتر از قلبم نبود. امير و آراد و فرحناز رسيدن.

امير با نگراني خودشو به من رسوند و گفت: چي شده؟!

به کامليا نگاه کردم. انگار از امير مي ترسيد.

سرمو تکون دادم و گفتم: حواسم نبود، افتادم.

فرحناز پوزخند زد و گفت: دست و پا چلفتي! کور بودي جلوی پاتو نديدی؟!

امير: حالت خوبه؟ مي توني بلند شي؟

خيلي درد داشتم. بازوشو گرفتم و گفتم: نه، کمکم کن.

دستشو انداخت دور کمرم. خواست بلندم کنه. نتونستم بلند شم. با گفتن «آخ» دوباره نشستم.

امير گفت: درد داري؟!

با چند قطره اشکي که اومده بود، گفتم: آره، قلبم.

romangram.com | @romangram_com