#حصار_تنهایی_من_پارت_817


به پرهام نگاه کردم.

با ابرو به کامليا اشاره کردم و گفتم: بعضيا که فقط بلدن دل دختر مردمو بشکنن!

- من اهل دل شکستن نيستم، چون نه قرار داد دوستي بينمون بوده، نه بهش ابراز عشق و علاقه کردم!

مونا: مي شه ما هم بدونیم چه خبره؟!

پرهام به مونا نگاه کرد و گفت: اوني که بايد بفهمه فهميد!

کامليا با ناراحتي و اخم از چادر رفت بيرون.

پشت سرش رفتم و گفتم: کامليا...کامليا صبر کن کجا داري مي ري؟

- مي خوام برم ويلا.

دستشو گرفتم و گفتم: چرا اينجوري مي کني؟ من که گفتم بين من و پرهام چيزي نيست؟

با بغض گفت: شايد تو خلوت يه چيزايی بينتون باشه!

- چي؟....چي مي گي کامليا؟! يعني تو به من شک داري؟! يعني تو فکر مي کني من و پرهام با هم ارتباط داريم؟!

- فکر نمي کنم. مطمئنم!

دوباره راه افتاد. برش گردوندم طرف خودم و گفتم: اشتباه مي کني... من کسي رو دوست ندارم؛ نه پرهام، نه هيچ کس ديگه اي.

romangram.com | @romangram_com