#حصار_تنهایی_من_پارت_816


- هيچي. خواستم بدوني.

چيزي نگفت. رفتيم تو. من دم چادر نشستم. به ترتيب، بعد از من، کامليا، مونا و مرينا. رو به روم پرهام و آبتين نشستن. انقدر چادر گرم بود.

گفتم: کاش شب اينجا مي مونديم.

همه با تعجب نگام کردن و يهو مرينا بلند خنديد و گفت: ببخشيد اونوقت پيش کي مي خواي بخوابي؟

آبتين و پرهام سريع با هم دستشونو بالا آوردن و گفتن: من!

آبتين: من زودتر گفتم!

پرهام: من زودتر گفتم!

مرينا با خنده گفت: آيناز چقدر هواخواه داري!

کامليا با اخم و ناراحتي نگام کرد و بلند شد پيش مرينا نشست.

به دو تاشون نگاه کردم و گفتم:

- من اگه تو بغل خرس بخوابم، پيش شما دو تا نمي خوابم!

آبتين: مگه ما چمونه؟!

- چتون نيست؟

romangram.com | @romangram_com