#حصار_تنهایی_من_پارت_813
گفتم: امير بيا!
امير اومد پيشم. پلاستيکي که لقمه ها رو گذاشته بودم، دادم دستش. با يه بطري آب سيب موز برداشت و گفت:
- خوب بهش مي رسي! خوش به حال آراد! کاش منم اخم کردن بلد بودم، يکي ازم پرستاري مي کرد!
گفتم: امير برو گناه داره!
با لبخند گفت: چشم! ما که بخيل نيستيم؟
رفت پيش آراد. پلاستيکو داد دستش. نمي دونم دم گوشش چي گفت که آراد نگام کرد. امير يه لقمه داد دستش و خورد.
پرهام گفت: بچه ها ما بريم تا صبحونشو راحت بخوره.
فرحناز با عصبانيت اومد طرفم و گفت: مي بينم هر روز شيرين کاريات داره بيشتر مي شه! امير علي کم بود، آرادم مي خواي برداري؟! اگه از امير بگذرم، از آراد نمي گذرم. مطمئن باش!
لبخند زدم و گفتم: دو تاش مال خودت! من هيچ کدومشو نمي خوام!
پوزخند عصبي زد و گفت: از خوب دم تکون دادنات مشخصه نمي خوايشون!
- دم تکون دادن هاي من پيش تو سگ پير، هنوز تولست!
فرحناز با خشم دستشو بلند کرد.
امير داد زد: فرحناز!
romangram.com | @romangram_com