#حصار_تنهایی_من_پارت_812


به جنگل رسيديم. يه محيط نسبتا بزرگ که درختاشو بريده بودن. هر کي روي يه تنه درخت نشست. من و اميرم روي يه تنه بزرگ نشستيم. هوا هنوز ابري و سياه بود ولي دلي براي باريدن نداشت. به آراد نگاه کردم. دستشو گذاشت بود رو شکمش و چشماشو فشار مي داد. فرحنازم با بي خيالي تمام فقط آب مي خورد.

به امير گفتم: آراد حالش خوب نيست... صبحونه چيزي نخورده؟

امير: عشقش بايد نگرانش باشه؛ به من و تو چه؟

با اخم نگاش کردم و گفتم: تو که اينجوري نبودي؟ گفتي جونتو براي آراد مي دي. همين بود؟

خنديد و گفت: من واقعا جونمم براي آراد مي دم ولي صبر کن؛ مي خوام ببينم فرحناز که دم از عشق و عاشقي مي زنه، چيکار مي کنه؟

چند دقيقه اي نشستيم. فرحناز کنار آراد نشست. بطري آبو بهش داد اما اون نخورد. فرحنازم در بطري رو بست.

امير بلند شد رفت طرف آراد و گفت: اگه مي خواي خودکشي کني، بگو يه سرنگ هوا بهت بزنم، راحت شي... ديگه چرا خودتو زجرکش مي کني؟!

آراد با درد نگاش کرد و گفت: من حالم خوبه. چيزيم نيست.

امير: آره خوبي! حالتو دارم مي بينم ...کسي چيزي همراهش هست؟

پرهام: من و آبتين فقط هله هولست. کارت راه مي افته؟

امير: نه؛ دخترا؟ شما چي؟

مرينا از طرف بقيه گفت: مااصلا کيف نياورديم.

فرحناز دستشو گذاشت رو شونه ی آراد و گفت: عزيزم چرا چيزي نخوردي؟

romangram.com | @romangram_com