#حصار_تنهایی_من_پارت_814


دستشو تو هوا مشت کرد.

امير گفت: اگه دستت به صورت آيناز بخوره، من مي دونم و تو!

فرحناز با همون خشم تو چشمام زل زد. دستشو آورد پايين و گفت:

- يه روزي مي کشمت توله سگ!

با بقيه راه افتادم. فرحناز و امير، پيش آراد موندن تا صبحونه بخوره. نمي دونم به کدوم زبون زنده دنيا به فرحناز حالي کنم که علاقه اي به هيچ کدومشون ندارم؟

مونا اومد پيشم و گفت: چيه؟ تو فکري؟

- هيچي بابا! اين فرحناز اعصابمو خرد مي کنه.

- ولش کن... مشکل داره. مغزش اندازه يه بچه دوساله ست!

- داريم کجا مي ريم؟

- کنار يه رودخونه. خيلي خوشگله. بايد ببينيش.

به همون رودخونه اي که گفت رسيديم. چند قطره بارون اومد.

گفتم: واي شديد نشه؟!

- اولين کسي که با پرهام موافقت کرد بياد خودت بودي؛ يادت که نرفته؟

romangram.com | @romangram_com