#حصار_تنهایی_من_پارت_808
آبتين: يا شايدم... گردباد بياد ببرتمون!
فرحناز: هر جا مي خوايد بريد؛ من نميام.
پرهام: کسي هم از تو نخواست بياي!
فرحناز خواست چيزي بگه.
گفتم: من ميام ... تمام خوشي بارون به اينه که زيرش باشيم، نه تو خونه از پشت پنجره نگاش کنيم.
پرهام يه بوس برام فرستاد و گفت: آيناز زشتو! گلي به جمالت! کلامت طلاست... بايد با الماس بنويسن، نصبش کنن دم خونه ها! حالا هر کي مياد، دستا بالا!
آبتين و کامليا دستشونو بردن بالا. مونا و مرينا گفتن: ما نميايم.
فرحنازم که از قبل مخالفت خودشو اعلام کرده بود. با قيافه مظلومانه اي به امير نگاه کردم. يهو دستشو گذاشت رو صورتش و خنديد.
پرهام: چي شد دکي؟!
امير: هيچي؛ ياد گربه همسايه مون افتادم!
با اخم نگاش کردم. امير سرشو کج کرد و با لبخند، زير لب گفت: ببخشيد!
خنديدم.
آبتين گفت: فقط يکي بره به منگول اخمو بگه ما داريم مي ريم؛ خواست بياد.
romangram.com | @romangram_com