#حصار_تنهایی_من_پارت_807


- خب چرا کاري نمي کني؟

- هر کاري لازم بود کردم. حتي با اميرعلي هم حرف زدم. اونم گفت کامليا خودش بايد تصميم بگيره.

ديگه چيزي نگفتم و مشغول صبحونه خوردن شديم. بچه ها پيداشون شد. همه بودن جز آراد.

پرهام گفت: بچه ها! نظرتون چيه بريم جنگل؟

مرينا: مگه اب و هوا رو نمي بيني؟

پرهام: شايد نخواد بباره؟

امير: خطرناکه پرهام. ممکنه باد و بارون بياد، گير مي افتيم.

پرهام: چه گيري؟ اين همه روستا... بارون اومد، مي ريم تو یکي از خونه ها. حتما رامون مي دن... تو رو خدا نه نگيد؛ سه روزه اومديم، همش چپيدیم تو اين خونه. انگار نه انگار اومديم خوش گذروني! اينجا بدتر از زندان شده برامون.

مونا: اگه بارون بياد چي؟

آبتين: عزيزم چترو اختراع کردن!

مونا: مسئله چتر نيست ... اگه هوا طوفاني شد، مي خوايم کجا بريم؟

مرينا: اگه يه بلايي سرمون بياد چي؟

پرهام: مثلا يه صاعقه بزنه جزغاله بشيم؟!

romangram.com | @romangram_com