#حصار_تنهایی_من_پارت_806
- برو به امير جونت برس!
رفت بيرون. دوباره نشستم که آبتين اومد تو وگفت: سلام، صبح بخير!
- سلام. صبح جنابعالي هم بخير!
صبحونشو گذاشتم جلوش. مشغول خوردن بود که گفتم: آبتين؟ يه سوال بپرسم ناراحت نمي شي؟
خنديد و گفت: نه... بپرس!
- ندا مي گفت يکي رو دوست داري... ولي اون، يکي ديگه رو مي خواد. راستش...
وسط حرفم پريد و گفت: آره... دختره زياد دور نيست.
- زياد دور نيست؟ يعني يکي از اون دختراي بالاست؟
- بله!
خنديد.
- نمي خواد فکر کني، کاملياست!
با تعجب گفتم: چي؟ کامليا؟... چرا اون؟!
خنديد و گفت: والا تقصير من نيست؛ تقصير دلم بود!
romangram.com | @romangram_com