#حصار_تنهایی_من_پارت_805


پرهام: غلط کردم بابا! شوخيدم خب!

آبتين داد زد: ديب دمني ها سوخت!

قيافه فرحناز ديدني بود. داشت از حسادت داشت مي ترکيد!

آراد بلند شد رفت به ويلا؛ فرحنازم بلند شد پشت سرش رفت. چند دقيقه اي همون جا نشستيم و با دلقک بازي آبتين و پرهام خنديديم. ساعت دوازده رفتم که بخوابم؛ چراغ اتاق آراد هنوز روشن بود. رفتم سمت اتاقش، دم اتاق وايسادم و يه سرکي کشيدم. لب تخت نشسته بود و کتاب مي خوند. پس چرا به من نگفت براش کتاب بخونم؟ شونه اي انداختم بالا و رفتم خوابيدم.

***

صبح بلند شدم. بيرونو نگاه کردم. هوا ابري بود. انگار دلش مي خواست بباره. کاش بباره، دل آسمون کمي سبک شه. همه خواب بودن. رفتم پايين دست و صورتمو شستم، چايو آماده کردم. دوتا تخم مرغ هم انداختم کف تابه. گذاشتم رو ميز، يه چاي شيرين هم گذاشتم کنارش و شروع به خوردن کردم.

با انگشتام رو ميز ضرب گرفته بودم. يه آهنگ خوشگل ايجاد شده بود. سر و پامم باهاش هماهنگ کردم. خنديدم؛ ضربو بيشتر کردم. لقمه تو دهنم بود که آراد با اخم اومد تو. بلند شدم و لقمه رو به زور پايين فرستادم و گفتم: سلام!

بدون جواب رفت سراغ يخچال و گفت: عشق زيادي علي سر مستت کرده، نه؟! اگه منم جاي تو بودم و نازم خريدار داشت، اينجوري افسار پاره مي کردم!

شيرو برداشت ريخت تو ليوان.

گفتم: مگه دکتر نگفت شير نخور؟

بدون توجه به من، يه قلپشو خورد و گفت: اشتباه گرفتي! اوني که بايد نگرانش باشي، يکي ديگه ست!

با ليوان داشت مي رفت.

گفتم: صبحونه نمي خوري؟

romangram.com | @romangram_com