#حصار_تنهایی_من_پارت_804
آراد و فرحناز و من گفتيم نه! ولی بقيه گفتن: عاليه!
مرينا: حق با اکثريته!
آراد: من نمي خونم!
اميرعلي: اگه حنجرَتو لازم نداري، بدش به من! اونوقت مي تونم براي آيناز بخونم!
آراد نگاش کرد و گفت: باشه مي خونم!
همه با خوشحالي سوت و دست زدن به جز فرحناز، که بد رقمه حالش گرفت.
پرهام و آبتين، گيتارشونو کوک کردن. بقيه هم شعر پيشنهاد مي کردن که بيشترشونو من بلد نبودم يا آراد دوست نداشت. که آخر، اميرعلي شعري پيشنهاد داد و دوتامون موافقت کرديم.
پرهام و آبتين شروع کردن به زدن؛ من و آرادم خونديم:
نه مي شه با تو سر کنم/نه مي شه از تو بگذرم/ بيا به داد من برس/ من از تو مبتلا ترم/ بگو کجا رها شدي؟ / بگو کجاي رفتني؟ / من از تو در گريز و تو/ چرا هميشه با مني؟/ کسي به جز تو يار من نيست/ گذشتن از تو کار من نيست/ به جز خيال تو هنوزم/ ببين کسي کنار من نيست /دوباره تبت داره نفسمو مي گيره/ دوباره هوا داره بي هوا تو مي ره / اين خونه بي تو طاقت زندگي نداره/ حتي نفسام تو رو به ياد من مياره /کسي به جز تو يار من نيست/ گذشتن از تو کار من نيست...
وقتي شعر تموم شد، آراد خيره به چشمام شد.
بقيه دست زدن و گفتن: عالي بود!
پرهام: آيناز! قيافت زشته ها ولي خدايیش صداي نازي داري!
اميرعلي با خنده زد به پاي پرهام و گفت: چي گفتي؟!
romangram.com | @romangram_com