#حصار_تنهایی_من_پارت_809
فرحناز: آراد جايي نمياد!
امير با اخم گفت: مي رم بهش مي گم. شما هم بريد حاضر شيد.
وقتي همشون رفتن، چند لقمه نون پنير و عسل گرفتم و کمي ميوه گذاشتم تو کيسه فريز و رفتم به اتاقم، لباسمو عوض کردم. با کامليا اومدم بيرون.
مونا و مرينا وقتي ديدن تنها مي مونن، اونام حاضر شدن با ما بيان. با هم از اتاق اومديم بيرون. وسط پله ها وايساديم. با تعجب به آبتين و پرهام که کلاه و عينک افتابي گذاشته بودن و کاپشن و دستکش و شال گردن دور خودشون پيچیده بودن، نگاه کرديم. دستشونو انداختن دور گردن همديگه.
پرهام گفت: خانما چطور شديم؟ نظر بديد کي بهتره؟
هنوز با تعجب نگاشون مي کرديم.
کامليا گفت: تو بهتر شدي!
مونا: چي بگم؟ دو تاتون خوب شديد!
مرينا بلند خنديد و گفت: عالي شديد! بهتر از اين امکان نداره!
آبتين: آيناز! آخرين اميدمون تو هستي. نظر بده!
انگشت اشارمو سمتشون گرفتم و گفتم: پت و مت!
وا رفتن! يکي پشت سرم با صداي بلند خنديد. برگشتيم امير و آراد اخمو کنار هم وايساده بودن.
امير همون جور که مي خنديد، گفت: آيناز بهترين نظرو داد!
romangram.com | @romangram_com