#حصار_تنهایی_من_پارت_795
پرهام رو ميز نشسته بود، داشت چيپس مي خورد. پيراهنش پر از خرده چيپس و پفک بود. آبتينم رو زمين نشسته بود، داشت کيک و آبميوه مي خورد. مونا و اميرعلي و کامليا هم فقط سر اين دو تا داد مي زدن و وسايلو برمي داشتن. خندم گرفته بود.
مونا: آبتين! خواهشا کمک نمي کني، تو دست و پاي من نباش.
آبتين با قيافه معصومي گفت: آخه من کجا تو دست و پاي تو جا مي شم که اين حرفو مي زني؟!
پرهام پاکت چيپسو گوله کرد، زد تو سر آبتين و گفت: خب راست مي گه ديگه؟ بيا بالا پيش خودم بشين، تو دست و پا و لگن و چشم و دماغ اين مُردني نباش!
يهو زدم زير خنده. برگشتن با تعجب نگام کردن. سلام کردم. با خوشحالي جوابمو دادن.
پرهام اومد پايين و با دستاي باز اومد طرفم و گفت: بيا بغل بابا ببينم!
داشت بهم نزديک مي شد که امير از پشت پيراهنشو گرفت و کشيد و گفت: کجا آقا گرگه؟! صاحب داره! برگرد.
برگشت نگاش کرد و گفت: شما خانم بزه هستي؟!
- بله... اينم شنگولمه!
- اگه راست مي گي ،کو منگولت؟!
- بالاست... يه ذره هم اخمو تشريف داره!
- آرادو مي گي؟! اون منو مي خوره که!
بعد يکي دو ساعت که تو آشپزخونه وول خورديم و کباب حاضر کرديم، ميزو چيديم. همه اومدن جز آراد. امير گفت: پس داداش اخموي من کجاست؟
romangram.com | @romangram_com