#حصار_تنهایی_من_پارت_794
با تعجب گفتم: از کجا مي دونستي قراره چي بپرسم؟!
- وقتي اسم آرادو آوردي، فهميدم نگران خورد و خوراکشي!
بشقابو گذاشت جلوم و تو چشمام نگاه کرد: دوستش داري؟!
- چي؟! کيو؟! آراد؟!... نه بابا! دوست داشتن کجا بود؟ من غلط کنم عاشق اون بشم! من فقط نگرانشم که يه وقت دوباره معدش خونريزي نکنه، چون حوصله پرستاري ندارم.
- همه ی دوست داشتن ها، اولش از نگراني شروع مي شه!
کنارم وايساد و دمپايشو درآورد: بگير! اينو بپوش، کف اينجا سرده.
دمپايشو پوشيدم و نهارمو خوردم. ظرفا رو شستم و اومدم بيرون. يه حموم جانانه با آب گرم کردم و لباس خوشگلمو پوشيدم. ساعت پنج از اتاقم اومدم بيرون.
چند قدم رفتم که ديدم آراد با سر پايين داره از پله ها مياد بالا. به پله ی آخر که رسيد، سرشو بلند کرد. به هم نگاه کرديم و از کنارم رد شد. بوي عطر گرمش وارد مشامم شدم پشت به هم بوديم.
گفت: صبر کن!
برگشتم. نگام کرد: اگه بخاطر امير اين کارو کردي؛...
با مکث گفت: برو... تو آزادي. برو پيش امير. ديگه نمي خواد خدمتکار من باشي.
رفت به اتاقش. يه حس دلتنگي توی وجودم ريشه زد. يه حس عجيب که نمي دونم چي بود؟ فقط حس مي کردم بايد پيش آراد باشم، نه اميرعلي.
رفتم پايين؛ جز فرحناز و مرينا، کس ديگه اي نبود. هر چي سر وصدا بود، از تو آشپزخونه مي اومد. رفتم تو، ديدم چه خبره!
romangram.com | @romangram_com