#حصار_تنهایی_من_پارت_793
- مگه امشب چه خبره؟
- خبري نيست؛ مي خوايم دور هم باشيم.
- آها!
- معذرت مي خوام!
با گيجي نگاش کردم.
گفت: نبايد سرت داد مي زدم ... ولي...
- مهم نيست! يه جورايی حقم بود! تو راست گفتي! من بايد با جرات در برابر مشکلات وايسم. نبايد ضعيف باشم.
خنديد و گفت: گشنت نيست؟
- چرا کمي دل ضعفه دارم.
- بريم نهارو برات گرم کنم.
رفتيم به آشپزخونه. نمي دونستم سوال کنم يا نه؟ مي ترسيدم بازم دعوام کنه.
همه ی اعتماد به نفسمو جمع کردم و گفتم: آراد...
- آره! هم صبحونه بهش دادم، هم نهار! نذاشتم با معده ی خالي بره بيرون.
romangram.com | @romangram_com