#حصار_تنهایی_من_پارت_792
گفت: حالا چرا حرف نمي زني؟ نکنه زبونتو انداختي دريا؟!
خنديدم و گفتم: نه!
مرينا: آراد کجا رفت؟
امير: نمي دونم... ماشينشو برداشت و رفت.
گفتم: چرا گذاشتي بدون صبحونه بره؟ باز حالش بد مي شه.
امير داد زد: تو چرا انقدر نگران اوني؟! تقصير اون بود اين بلا رو سر خودت آوردي.
فقط نگاش کردم. مونا بازوي اميرو گرفت و گفت: بيا بيرون کارت دارم.
با هم رفتن بيرون. شيرو خوردم و خوابيدم. چند دقيقه بعد، پرهام و آبتين اومدن. اين دو تا هم فقط با مسخره بازي مي خواستن حال منو خوب کنن اما من نگران آراد بودم که بدون صبحونه رفت. خوابم برد.
نمي دونم ساعت چند بود که بيدار شدم؟ نمي دونستم ساعت چنده؟ از تخت اومدم پايين. از پله ها رفتم پايين. جز امير که روزنامه دستش بود، کس ديگه اي رو نديدم. پاي برهنمو گذاشتم رو زمين و گفتم:
- بقيه کجان؟
سريع برگشت؛ روزنامه رو گذاشت رو ميز و با لبخند جلوم وايساد و گفت: بهتري؟
فقط سرمو تکون دادم.
- بقيه رفتن بيرون براي امشب خوراکي بخرن.
romangram.com | @romangram_com