#حصار_تنهایی_من_پارت_791
امير کنار تخت زانو زد و گفت: بخاطر همين بود مي گفتي دلم براي دريا تنگ شده؟! مي خواستي خودتو بکشي؟! فکر کردي با کشتن خودت، آراد آدم مي شه؟! يا فکر کردي آزادت مي کنه؟ مي خواستي چيو ثابت کني؟ که جرات داري؟ که مي توني خودکشي کني؟ اگه جرات داري، در برابر مشکلاتت صبر کن، نمي خواد خودتو نابود کني.
مونا دستشو گذاشت رو شونه ی امير و گفت: امير بسه! تو شرايطي نيست که بخواي دعواش کني.
امير تو چشمام نگاه کرد و گفت: ديگه اين کارو نکن!
کامليا برام لباس آورد. امير رفت بيرون.
لباسمو عوض کردم و گفتم: از کجا فهميديد؟!
مونا: اين پسره که ويلاش نزديک ماست، سگش کنار ساحل پارس مي کنه، اونم تو رو مي بينه و مياردت ساحل؛ بعد به ما خبر مي ده.
خنديد و گفت: بدبخت آراد شش تا پله رو يکي مي کرد مي اومد پايين!
تقه اي به در خورد.
مونا: کيه؟
- منم.
- بيا تو.
امير با يه ليوان شير اومد تو و جلوم گرفت و گفت: بيا بخور.
ازش گرفتم.
romangram.com | @romangram_com