#حصار_تنهایی_من_پارت_790


- همش تقصير توئه آشغاله... تو کشتيش.

داد زد: مگه اون چيکارت کرده بود؟ چرا اذيتش مي کردي؟

يه لگد محکم زد به شکم آراد که از درد به خودش پيچيد. با نگراني رفتم طرف آراد، خواستم دستمو بذارم رو شونه ي امير که ديگه آرادو نزنه، که حس کردم يکي با تمام قدرتش منو کشيد عقب. چشمامو باز کردم و شروع کردم به سرفه کردن.

پرهام داد زد: امير... امير! بيا آيناز داره نفس مي کشه!

به پهلو خوابيدم و سرفه مي کردم. آب از دهنم مي اومد بيرون. امير کنارم نشست؛ ميزد پشتم.

دوباره منو بغل کرد و گفت: ديوونه! اين چه کاري بود کردي؟!

همه اومدن دورم؛ کامليا هم بغلم کرد و گفت: داشتم مي مردم.

امير بلندم کرد.

با بي جوني گفتم: بذارم زمين؛ خودم ميام.

- نمي توني راه بري. خودم مي برمت.

به آراد نگاه کردم؛ با همون چشماي قرمز نگام مي کرد. امير منو به اتاقش برد و رو تخت خوابوندم. مرينا و کامليا و مونا اومدن پيشم.

امير گفت: لباساشو عوض کنيد.

کامليا سريع رفت.

romangram.com | @romangram_com