#حصار_تنهایی_من_پارت_779
گفتم: توپم ببريد!
- نه نمي خواد، خونه زياد توپ داره.
- ببرید تا راضي بشه بياد!
نگام کرد و با لبخند گفت: ممنون... زود براتون برش مي گردونم.
توپ و برفي رو تو بغل گرفت و رفت. يه نگاهي به من می انداخت و مي رفت.
آراد: بيچاره علي! دلشو به کي خوش کرده! نفهميد تو هم عين بقيه ی دخترا دمدمي مزاجي که هر دفعه يکي دلتو مي زنه! پرهام و آبتين بس نبود، اينم بهش اضافه کردي! حتما پيش خودش فکر کرده تو آدمي!
پوزخندي زدم و گفتم: ديگ به ديگ مي گه روت سياه! تو ديگه از آدميت حرف نزن که فکر نکنم بدوني با کدوم آ مي نويسنش!
خواستم برم که مچ دستمو گرفت و برم گردوند سر جام و گفت:
- اگه دوستش نداري بهش بگو... نذار الکي دل خوشت باشه.
دستمو ول کرد و چند قدم رفت عقب و بعد به سمت ويلا رفت.
***
ساعت ده، يکي يکي بيدار شدن. پرهام سرشو رو شونه ی آبتين گذاشته بود و با چشماي خواب آلود از پله ها مي اومدن پايين. امير هنوز خواب بو.د بعد از اينکه بهشون صبحونه دادم، لباسشونو پوشيدن و رفتن بيرون. داشتم ميزو جمع مي کردم که امير دم آشپزخونه وايساد و گفت:
- مگه نگفتم تا زماني اينجا هستي کاراي اونا رو انجام نده؟
romangram.com | @romangram_com