#حصار_تنهایی_من_پارت_780


سرمو بلند کردم و با لبخند گفتم: سلام، صبح بخيردکتر! شير يا چاي؟

- جواب منو بده!

- چي بگم؟ با يه صبحونه دادن به اينا که من تنزل مقام پيدا نمي کنم؟! بيا بشين انقدرم بد اخلاقي نکن که اصلا بهت نمياد!

- نه! مثل اينکه خوشت مياد خدمتکارشون باشي!

يهو تو دهنم پريد و با عصبانيت گفتم: امير جان بس کن!

نگامون بهم قفل شد. خودم از حرفي که زدم خجالت زده و شوکه بودم که چطور اين حرف از دهنم اومد بيرون اما امير انگار راضي بود.

يه لبخند زود و گفت: چشم! هر چي شما بگيد! حالا هم برو حاضر شو، خودم صبحونه رو حاضر مي کنم.

دستمو گذاشتم رو پيشونيم و گفتم: ببخشيد! از دهنم پريد؛ من...

- من که چيزي نگفتم؟

اومد طرف يخچال، پاکت شيرو برداشت: اينجا واينسا! برو حاضر شو!

- من نمي تونم بيام. بايد...

- بايد چي؟ براشون نهار درست کني؟ آيناز! من خوشم نمياد براشون کار کني... آراد دندش نرم، چشمش کور! بره براي اين يه هفته يه خدمتکار بياره... آيناز! بخواي يه کلام ديگه حرف بزني، خدا شاهده ديگه باهات حرف نمي زنم ...حالا برو لباستو بپوش!

ديگه جاي حرف زدن برام نذاشت. رفتم به اتاقم و حاضر شدم اومدم پايين. اميرعلي نبود. رو مبل نشستم و به کفش پاشنه بلندم نگاه کردم. يهو خنديدم. همه لباسامو امير برام خريده. چرا؟ من که خدمتکار آرادم، اون بايد بهم پول بده نه امير.

romangram.com | @romangram_com