#حصار_تنهایی_من_پارت_778
گردني کج کردم وگفتم: باشه!
بازيمون عين وسطي شده بود. من و آريا با پا توپو به هم پاس مي داديم؛ برفي هم وسط، دنبال توپ مي دويد. اگه توپو به دست مي آورد، روش مي خوابيد و ديگه نمي داد. منم بهش مي خنديدم. آريا هم به زور از زير شکمش توپو برمي داشت. همين جور که مشغول بازي بوديم، چشمم به آراد افتاد که با اخم مي اومد طرف ما.
آريا گفت: چي شد؟ پس چرا نمياي؟!
به آراد نگاه کرد و گفت: اين دوستته؟
زير لب گفتم : نه... صاحب منه!
- چي؟
- هيچي!
آراد با فاصله رو به روم وايساد و گفت: نه خوشم اومد!توی تور کردن پسرا سليقه به خرج مي دي! انگار فقط من به سليقه ی شما نمي خورم!
آريا اومد جلو، دستشو جلو آراد گرفت و با لبخند گفت: سلام من آريام؛ خوشبختم!
آراد با اخم و عصبانيت، به دست آريا نگاه کرد و گفت: کسي از ديدن شما خوشحال نيست!
آريا دستشو عقب کشيد و با تعجب به من نگاه کرد.
گفتم: معذرت مي خوام ... ولي اگه مي شه بريد!
آريا انگار موقعيتو فهميد؛ به برفي گفت بريم، اما برفي رو توپ خوابيده بود و تکون نمي خورد.
romangram.com | @romangram_com