#حصار_تنهایی_من_پارت_768
- پس مهتاب چي؟
- تو اونو از کجا مي شناسي؟!
- خب عکسش لاي يکی از کتابا بود.
لبخند زد و گفت: مهتاب، دختر همسايشون بود و عاشق سينه چاک آراد؛ يعني آراد بهش می گفت بمير، مي مرد... يه روز اومد پيشم و گفت يه دختر دوستم داره؛ هر روز برام نامه مي ده. چي کار کنم؟ با تعجب گفتم هيچي! مثل بقيه ردش کن بره ...تو که مي گي هيچ دختري رو نمي خواي؟
گفت «اين فرق مي کنه. مهتاب گفته اگه باهاش ازدواج نکنم، خودکشي مي کنه. حالا چي کار کنم؟»
منم از ترس آراد ترسيدم. رفتم با مهتاب حرف زدم. بهش گفتم آراد يه پسر بي احساسه. نمي تونه به هيچ دختري ابراز علاقه کنه. اگه باهاش ازدواج کني، با برخوردهاي سردش ممکنه خسته بشي و طلاق بگيري... اونم حرفشو با قاطعيت زد و گفت يا آراد يا هيچ کس!
منم به آراد گفتم تو که کسي رو دوست نداري؟ با مهتاب ازدواج کن؛ شايد عاشق شدن هم ياد گرفتي! اونم بدون نه، سريع قبول کرد!
امير خنديد و گفت: هيچ وقت رو حرف من حرف نمي زنه؛ هر چي بگم، مي گه چشم....يه مدت با مهتاب بود. وقتي بهش مي گفتم چه خبر؟ مي گفت همش تو بغلمه و ماچم مي کنه! نمي دونم براي چي؟
منم خنديدم و گفتم آدم وقتي يکي رو دوست داره، با بوسيدن و بغل کردن، عشقشو ابراز مي کنه تا شايد بعضيا که هيچي از عشق حاليشون نيست، عاشق بشن!
گفت: يعني منم بغلش کنم و ببوسمش؟!
بعضي وقتا از خنگي آراد خندم مي گرفت... تو مهموني ها وقتي مهتاب بهش پيشنهاد رقص مي داد، همه ی دخترا با حسرت نگاه مي کردن. اما نمي دونستن آرادِ منجمد، هيچ احساسي به مهتاب نداره. مهتاب هيچ وقت شکايت نمي کرد، چون دوستش داشت.
اما وقتي مهتاب مرد، خيلي گريه کرد... از شش سال پيش، حالش خراب شد. بداخلاق و بدعنق شد. از دخترا فقط به عنوان يه سرگرمي استفاده مي کرد... آرادي که جز مهموني باباش، مهموني ديگه اي نمي رفت، شد يه عياش به تمام معنا! توي همه مهموني ها که دعوتش مي کردن شرکت مي کرد و هيچ دختري رو براي رقصيدن و لب دادن جا نمي ذاشت. ديوونه شده بود. باهاش حرف مي زدم... می گفتم اين راهش نيست. فقط دعوا مي کرد و مي گفت به تو ربطي نداره.
ديگه منو تحويل نمي گرفت. دعواهامون شروع شد... اما قهر نکرديم. اگه دو روز باهاش حرف نمي زدم، خودش مي اومد آشتي مي کرد و مي گفت دعوا کنيم...اما قهر ديگه نه!
romangram.com | @romangram_com