#حصار_تنهایی_من_پارت_769


- منم قبول کردم... بخاطر همينه وقتي مي زنم تو گوشش، چيزي نمي گه؛ چون من هنوز داداش عليشم!

يهو گفتم: ساعت چنده؟

به ساعت مچيش نگاه کرد و گفت: يازده و نيم.

گفتم: واي ... دير شد.

بلند شدم.

گفت: چي دير شد؟

- بايد براي آراد کتاب مي خوندم. حتما دعوام مي کنه.

امير بلند شد و گفت: خودش داره مياد.

نگاه کردم. داشت مي اومد پيش ما.

امير گفت: هر شب براش کتاب مي خوني؟

- اهوم!

آراد پيشمون وايساد.

امير گفت: کاري داشتي؟

romangram.com | @romangram_com