#حصار_تنهایی_من_پارت_767
- بعد چي کار مي کردي آروم بشه؟
خنديد و گفت: بوسش مي کردم و با التماس خواهش مي کردم ديگه گريه کنه!
- خب... بقيش؟
نفسي کشيد و گفت: بقيش؟... هر روز که آراد بزرگ تر مي شد، وابستگيش به من هم بيشتر می شد. از مدرسه که برمي گشتم، يه راست پيش آراد بودم... خودم با قاشق بهش غذا مي دادم. از دست کس ديگه اي نمي خورد. همه مسخرم مي کردن و مي گفتن مامان آراد اميرعليه! ... وقتي خواست راه بره، دو تا انگشتاي اشارمو مي گرفت و آروم آروم با اون پاي تپل مپلش، با خنده راه مي رفت. وقتي هم که راه رفتن ياد گرفت، هر جا مي رفتم بايد مي بردمش وگرنه عمارتو با گريش مي ذاشت رو سرش ... حتي اگه سوپر مارکت سر کوچه هم بود، بايد مي بردمش.
وقتي حرف زدن ياد گرفت، بهم گفت «داداس علي». نمي دوني اون موقع چه حالي داشتم! يه برادر خوشگل ناز گيرم اومده بود. وقتي اين کلمه رو گفت، افتادم روش و تا جا داشت بوسش کردم. اونم فقط مي خنديد... يه روز که باهاش قهر کرده بودم، با لب شکلاتي اومد خونمون ...يه شکلات باز شده جلوم گرفت و گفت «اين شکلاتو آوردم آشتي کنيم.» گفتم «شکلات نصفه آوردي آشتي کنيم؟» گفت « نه نصف بيشترو براي تو گذاشتم.» شکلاتو ازش گرفتم و نگاش کردم. ديدم کمتر از يه بند انگشت برام گذاشته. گفتم «اين نصف بيشترشه؟» لب و لوچه شکلاتيشو آويزون کرد و گفت «خب خيلي خوشمزه بود! اگه شکلات نمي خواي برم اسباب بازي هامو برات بيارم»... نگاش کردم؛ دلم به حال تنهايش سوخت. آراد حاضر بود اسباب بازي هاشو بده ولي من آشتي کنم. با لبخند بغلش کردم و گفتم «من آشتي؛ تو چي؟» با لب شکلاتيش منو بوسيد وگفت «منم آشتي! ديگه باهام قهر نکن داداش علي!» ... آراد بزرگ تر شد و تنهاترم شد...
گفتم: مگه دوستي نداشته؟
با احساس تاسف گفت: نه... باباش نمي ذاشت. گفتم که بدبين بود. انقدر تو گوش آراد خوند که دوست بده. آدمو بدبخت مي کنه ... اگه کسي بخواد با تو دوست بشه، فقط بخاطر زيبايي و پولته ... نبايد به کسي اعتماد کني، چون يه روزي تنهات مي ذارن و ميرن. بهش گفته بود هيچ کس تو رو دوست نداره... حتي مهد هم نفرستادش. براي مدرسه هم يه نگهبان براش گذاشته بود. آرادو تا مدرسه مي رسوند، همونجا توي مدرسه وايمستاد تا آراد تعطيل بشه، ببرتش خونه ... اگه آراد با کسي حرف مي زد، بايد به باباش جواب پس مي داد...
- يعني تو، هم دوستش بودي، هم پسر عمش؟
سرشو تکون داد و گفت: دوستش، برادرش، پسر عمش... به گفته ی خودش، همه کسش بودم ... دل من صندوقچه اسرارشه... با هيچ کس حرف دلشو نمي زد. يه راست مي اومد پيش خودم... اگه معلم دعواش مي کرد، به من مي گفت...اگه کسي تو مدرسه مي زدش يا اذيتش مي کرد، فقط به من مي گفت... منم از شرمندگي همه کسايی که اذيتش مي کردن، درمي اومدم! ... وقتي آراد پاشو گذاشت دانشگاه، تمام دختراي کلاس و دانشگاه براش مي مردن... هر کدومشون به يه بهونه مي اومدن پيش آراد؛ يکي به بهونه درس و جزوه ، يکي به بهونه ی اینکه بارون مياد، خيس مي شم، منو تا خونه برسون!
امير خنديد و گفت: حتي يادمه آراد بهم گفت يکي از دخترا غش کرده بود، بقيه دوستاش سوار ماشينش کردن که تا بيمارستان برسونتش. آرادم اين کارو کرد اما وسط راه يهو خانم بلند مي شه و آرادو مي بوسه و مي گه من دوست دارم! اونم پاشو مي ذاره رو ترمز و خانمو پرت مي کنه بيرون!
پسر زرنگي بود و دم به تله کسي نداد... هيچ دختري رو دوست نداشت. مي گفت دخترا موجودات مسخره اي هستن و ازشون بدم مياد. اونا مثل يه ژله نرم و ظريفن. همش گريه مي کنن و مثل آدامس و کنه به آدم مي چسبن... چند دفعه سعي کردم بهش حالي کنم دخترا خوبن؛ عالين. بايد باهاشون باشي تا بدوني چقدر بهشون نياز داري ... بايد يکي رو دوست داشته باشي و ازدواج کني؛ تشکيل خانواده بدي ... اما حرفاي من تاثيري نداشت. يه گوشش در بود، يکي ديگه دروازه... باباش انقدر تو گوشش خونده بود که کار خودشو کرده بود ... باور نمي کني وقتي بيست و دو سالش شد، انقدر باهاش حرف زدم، در مورد دوست داشتن که سرم درد گرفت. آخرش گفت «تو رو دوست دارم بسه!»
منم زدم تو سرش و گفتم «من که نمي تونم با تو ازدواج کنم...بايد بري با دختر ازدواج کني!»
يه نفسي کشيد: خسته شده بودم؛ نمي دونستم چرا هيچ کسو دوست نداره؟
romangram.com | @romangram_com