#حصار_تنهایی_من_پارت_766


- فراموش کردي من خدمتکار آرادم؟ اگه با اونا کاري نداشته باشم، صبحونه آرادو حتما بايد حاضر کنم.

- حالا تا فردا خيلي مونده؛ يه فکري مي کنيم!

نگاش کردم و گفتم: بهم بگو!

- چيو؟

- قضيه ی تو و آراد ديگه؟

خنديد و گفت: آها... چقدر اين موضوع برات مهم بوده که فراموشش نمي کني؟ راستشو بگو من برات مهمم يا آراد؟!

- هيچ کدوم ! مي خوام بدونم چرا همه مي گن شماها داداشين و آراد رو حرف تو حرف نمياره؟

اميرعلي نفسي کشيد و گفت: مي دوني که من پنج سال از آراد بزرگ ترم؟

گفتم: آره.

چند روز بعد از اينکه آراد دنيا اومد، من و مامانم رفتيم به ديدنش. زنداييم رو تخت خوابيده بود. آرادم تو يه پتوی سفيد کنار زن داييم خوابيده بود... رفتم رو تخت نگاش کردم. تپل و سفيد بود. دلم مي خواست بخورمش! با ذوق خودمو انداختم روش و تا تونستم بوسش کردم که جيغ کشيد و با صداي بلندي گريه کرد.

مامانم با عصبانيت از تخت آوردم پايين و گفت بچه ی مردمو کشتي! ازش خوشم اومد. خيلي خيلي دوستش داشتم و دارم ... هر روز به يه بهونه گريه مي کردم که منو ببرن پيش آراد. بابام ديگه کلافه شده بود؛ يک هفته تمام گذاشت پيش آراد بمونم ...آراد با من بزرگ شد. يه جورايي خودم بزرگش کردم. تمام اخلاق و رفتارشو مي شناسم. داييم بخاطر بدبينيش اجازه نداد مادر آراد خدمتکار بياره... دست تنها بود. منم که عشقم آراد بود؛ هميشه يه شيشه شير و پستونک دستم مي داد که بهش بدم... منم اين کارو مي کردم. بيشتر وقتا خودم خوابش مي کردم ...يه وقتايی که مي ديدم زيادي ساکت و آرومه، لپشو گاز مي گرفتم تا گريه کنه!

بلند خنديم و گفتم: يعني انقدر دوستش داشتي؟!

- اگه بگم خيلي، باور نمي کني... آخه لپاش آويزون بود و سفيد. با اون چشماي سبز مهربونش.

romangram.com | @romangram_com