#حصار_تنهایی_من_پارت_765
- باشه پس همينجا وايسا بگم علي بياد.
رفت تو. حرفشو گوش نکردم و رفتم کنار ساحل نشستم.
بخاطر سردي هوا موهاي بدنم سيخ شد؛ دريا رو بخاطر تاريکي خوب نمي ديدم. سياه بود عين روزايی که پشت سر گذاشتم.
همونجا دراز کشيدم و به آسمون نيمه ابري نگاه کردم و زير لب براي خودم مي خوندم که يکي گفت:
- با اين که سوزناک مي خوني، اما بازم صدات آدمو آروم مي کنه.
برگشتم و نگاش کردم. اميرعلي با پتو تو دستش کنارم وايساده بود.
گفتم: نظر لطفتونه.
پتو رو روی شونم انداخت و کنارم نشست و گفت: کاش صداي منم به قشنگي صداي تو بود تا برات بخونم و آروم بشي.
با لبخند گفتم: در عوضش دست پختت عين خودمه و سرعت دستات موقع خرد کردن، شش برار منه! اينا چيزاي مهمي هستن!
- ولي اين که تو رو آروم نمي کنه؟
بعد از کمي فکر کردن گفت: فردا صبح زود مي برمت بيرون.
- نمي تونم بيام... بايد براشون صبحونه آماده کنم.
- يه کره مربا گذاشتن رو ميز آماده کردن مي خواد؟
romangram.com | @romangram_com