#حصار_تنهایی_من_پارت_764
با تمام سرعت و قدرتم، با گريه فرار کردم و از در ويلا زدم بيرون. بايد مي رفتم. بايد برم. اينجا رو دوست ندارم. هيچ کسو دوست ندارم. از همشون متنفرم. نور چراغ ماشين ؛بوق...
يهو يکي از پشت کشيدم. افتادم تو بغلش. ماشين با سرعت رد شد. سرم رو سينش بود.
با گريه گفتم: ولم کن امير... ولم کن، بذار برم. خواهش مي کنم.
دستمو انداختم دور کمرش و بيشتر گريه کردم. يهو يه حس عجيبي بهم دست داد. اين بغل امير نبود. ضربان قلبش فرق مي کرد. سينش گرم تر بود. خيلي لاغرتر بود. سرمو بالا بردم و نگاش کردم.
چشماي سبزش با نور تير چراغ برق عسلي روشن شده بود. فهميدم آراده. اروم دستمو برداشتم و ازش فاصله گرفتم.
با ترس چند قدم رفتم عقب و گفتم: ببخشيد... فکر کردم اميرعليه.
امير علي دست به جيب با فاصله زياد پشت آراد وايساده بودو يه لبخند زد و رفت به ويلا. آراد هنوز داشت نگام مي کرد.
گفت: مي خواستي فرار کني کجا بري؟ بازم ميري پيش پليس مي گي من خريدمت؟! حداقل بخاطر علي ديگه فرار نکن... اون که ديگه دوست داره؟ ديگه مشکلت چيه؟! مي توني بري پيش پدر و مادرت بگي يه آقا خوشگل دکتر عاشقم شده!... برو تو!
چرا آراد گفت پدر و مادرت؟! مگه نمي دونه بابام منو فروخته؟!
گفت: يه حرفي رو بايد دوبار بهت بگن تا بفهمي؟ برو تو، الان علي نگرانت شده.
با تعجب نگاش کردم و راه افتادم. تو حياط وايسادم.
گفت: ديگه چي شده؟!
- مي خوام کنار دريا بشينم.
romangram.com | @romangram_com