#حصار_تنهایی_من_پارت_754


هرچي براي اين چند روز لازم داشتيم اميرعلي خريد.

کيسه هاي خريدو گذاشتم تو ماشين و حرکت کرديم. بارون شديدي شروع کرد به باريدن و ترافيک شد. ماشينا آروم مي رفتن. معلوم نبود چي شده. چند دقيقه اي مونديم که موباليش زنگ خورد. نگاه کرد، لبخندي زد و جواب داد: جانم؟

...

- ترافيکه!

...

خنديد و گفت: چشم زود ميايم!...خداحافظ!

گوشي رو قطع کرد. داشت با کي حرف مي زد؟! فضولي کار زشتيه! لبخند زدم.

گفت: آراد بود... مي خواست بدونه کجاييم!

با تعجب نگاش کردم.

با لبخند گفت: چيه؟ بهش نمياد نگران بشه؟!

- نه... اصلا به قيافش نمي خوره!

با همون لبخند گفت: آراد چيزاي ديگه اي هم داره که به قيافش نمي خوره!

تا موقعي که به خونه رسيديم، نم نم مي باريد. خريدامونو برديم داخل آشپزخونه.

romangram.com | @romangram_com