#حصار_تنهایی_من_پارت_755


کامليا اومد تو و گفت: معلوم هست شما کجايين؟

اميرعلي: ببخشيد... تو ترافيک گير افتاديم. بقيه کجان؟

- پرهام و آبتين خوابيدن. آراد و فرحنازم تو اتاقن. نميدونم چيکار مي کنن. مونا و مرينا هم دارن لباساشونو از چمدون درميارن.

امير گفت: عزيزم! گفتم کجان؛ شرح و تفسير نخواستمش! يک کلام مي گفتي تو اتاقن!

کامليا با ناراحتي گفت: اصلا به من چه کجان؟!

رفت بيرون. خنديدم.

گفت: مي بيني من چه خواهري دارم؟!

- اينجا چند تا اتاق داره؟

- اينجا پنج تا اتاق داره ولي با توضيحي که کامليا داد، فکر نکنم به من و تو اتاق رسيده باشه!

- خب حالا چي بپزيم؟

- نمي دونم. تو بگو، من بهت کمک مي کنم.

- باشه!

به کمک اميرعلي، شش نوع غذا و سالاد و سوپ و دسر درست کرديم. دست امير علي تند بود. دو نوع سالاد بهش گفتم، ده دقيقه ای حاضر کرد. خيار مي خوردم و نگاش مي کردم. دستش اونقدر سريع بود که نفهميدم کي کاهو و خيارو تيکه کرد. حواسم پيش خرد کردن امير بود و داشتم جعفري براي سوپ خرد مي کردم که انگشتم بريد و يه جيغ آروم کشيدم.

romangram.com | @romangram_com