#حصار_تنهایی_من_پارت_752


فرحناز بدون هيچ حرفي چمدون خودشو برداشت و رفت. آراد هنوز بهمون نگاه مي کرد. امير مچ دستمو گرفت و مي کشيد.

وايسادم و گفتم: امير!

دستمو ول کرد و گفت: امير چي؟! چرا هر چي مي گن انجام مي دي؟!

با لبخند گفتم: چون خدمتکار آرادم ... بايد کاراشو انجام بدم.

- آخه چمدون به اون سنگيني رو تو مي تونستي بلند کني؟

- چمدون آرادو خودم بستم... دو تا دست لباس بيشتر نيست.

ساکت شد و نگام کرد.

فرحناز اومد، گفت: آراد گفته اگه خيلي ناراحت ليليت هستي، خودت برامون چاي بيار و فکر شام هم باش!

اميربا عصبانيت گفت: چهار تا دختر هستين، عرضه ی يه چاي دم کردن هم نداريد؟!

با اخم نگام کرد و رفت. هنوز دريا رو نديده بودم. فقط صداشو مي شنيدم. به طرف صدا رفتم . ديدمش. چشمامو بستم و يه نفس عميق کشيدم. بوشو حس کردم.

امير پشتم وايساده بود و گفت: اينم دريايی که مي خواستي و دلت براش تنگ شده بود!

خنديدم. گفت: بريم خريد؟

- خريد چي؟

romangram.com | @romangram_com