#حصار_تنهایی_من_پارت_751
رفت تو. پرهام اومد نگه داشت و داد زد: ممنون فندق خانم!
منم داد زدم: چرا داد مي زني؟!
- خب فکر کردم مثل ما کر شدي!
- خب اشتباه فکر کردی! برو تو ببينم؟
رفت تو و در رو بستم. صداي اموج دريا رو مي شنيدم. باور نمي شد دوباره مي تونم دريا رو ببينم. همه از ماشين پياده شده بودن و کش و قوسي به بدنشون مي دادن.
داشتم مي رفتم طرف دريا که فرحناز گفت: کجا؟!
- مي رم ساحل.
به ماشين اشاره کرد: اول چمدونا رو ببر تو!
همه رفتن تو جز امير و فرحناز. آراد هم داشت مي رفت تو که امير صداش و بلند کرد.
- خجالت نمي کشيد؟! اين دختر با اين وزنش مي تونه چمدوناي شما دو تا برداره؟! حمالتون که نيست؟ خودتون ببريد!
آراد برگشت و نگامون کرد.
فرحناز گفت: اين خدمتکار آراده...آوردتش اين کارا رو بکنه.
يه قدم رفت جلو. تو چشماي فرحناز نگاه کرد و آروم گفت: آيناز تا زماني که اينجاست، کسي حق دستور دادن بهش نداره!
romangram.com | @romangram_com