#حصار_تنهایی_من_پارت_742
با خوشحالي سرمو تکون دادم و گفتم: حتما!
- سخت که نيست؟
- نه بابا ... خيلي راحته. فقط يه زير و يه رو مي خواد.
- اين گلاي روشم خودت بافتي؟
- نه... اينا خيلي سخت بود. خاتون خودش برام بافت.
در کيفو باز کرد و گفت: اَ...اين همه لواشکو براي چي آوردي؟!
فرحناز: حتما فکر کرده شمال قحطی اومده!
با يه لبخند حرص دار گفتم: لواشکا رو خودم درست کردم ... لواشکاي صنعتي دوست ندارم. معلوم نيست چي جاي لواشک به خورد مردم مي دن... يکيشو بردار بخور.
با تعجب گفت: اينم خاتون يادت داده؟!
- نه...مامانم!
يکيشو برداشت و خورد.
چشماشو فشار داد و گفت: واي خدا! چقدر ترشه... به درد زن داداشم مي خوره که حاملست ... ويار لواشک داره!
نگام کرد و گفت: براش درست مي کني؟
romangram.com | @romangram_com