#حصار_تنهایی_من_پارت_741
- ويدا؟ آره پيش مهرانه.
فرحناز با تعجب گفت: مهران؟ پيش اون چي کار مي کنه؟!
- مگه قرار نذاشتيم هر وقت مهران از مالزي برگشت، بره پيشش و تا اون زمان پيش من بمونه؟ ...منم به قولم عمل کردم.
- اما اون هنوز مالزيه!
آراد پوزخندي زد و گفت: اصلا اون مالزي نرفته بود! بخاطر کارش يه تُک پا رفته بود مشهد و دو روزه برگشت.
با حالت عصبي نگاش کرد : نمي دونم چرا بهم دروغ گفتي!
- من بهت دروغ نگفتم...فقط...
- بسه... شنيدني ها رو شنيدم. ديگه نمي خواد بيشتر از اين گند بزني!
يه کتاب از کيفم برداشتم.
مرينا کيفمو برداشت و گفت: چه کيف بافتني خوشگلي داري! از کجا خريدي؟
فرحناز: آخه اين بدبخت پولش کجا بود؟! حتما اميرعلي براش خريده!
با لبخند به مرينا گفتم: خودم بافتم... البته خاتون بهم ياد داد.
مرينا: خيلي خوشگله... به منم ياد مي دي؟
romangram.com | @romangram_com