#حصار_تنهایی_من_پارت_740
فرحناز: آراد ولش کن! بذار با امير بياد.
آراد با عصبانيت نگاش کرد و به من گفت: مشکل شنوايي داري؟!!
خاتون با ترس اومد جلو، آستينمو کشيد و گفت: آيناز جان! برو سوار ماشين آقا شو!
درو باز کرد و سوار شدم.
پرهام بلند گفت: بر محمد و آل محمد اجماعاً صلوات!
آبتين و پرهام با آخرين حد صداشون صلوات دادن. منم مي خنديدم. مرينا کنارم نشست. فرحناز راننده بود. آرادم جلو نشست و راه افتاديم.
خاتون پشتمون آب ريخت. پرهامم جلوتر از ما رانندگي مي کرد و بوق مي زد. آبتينم سرشو آورده بود بيرون و دست مي زد و کِل مي کشید!
مرينا از خنده قهقه مي زد و با خنده گفت: با اينا حوصلمون تو شمال سر نمي ره!
يهو فرحناز ياد يه چيزي افتاد و گفت: راستي ويدا رو چرا نياوردي؟! اصلا نديدمش...کجاست؟
آراد فقط بيرونو نگاه مي کرد؛ انگار تو فکر بود.
فرحناز زد به بازوي آراد و گفت: آراد با توام!
- ها؟...چي گفتي؟
- حواست کجاست؟ مي گم ويدا کجاست؟! نديدمش... جايي رفته؟
romangram.com | @romangram_com