#حصار_تنهایی_من_پارت_739


کامليا با خوشحالي رفت. پرهام يه پوفي کرد.

مونا گفت: منم با امير علي!

اميرعلي خنديد و گفت: حتما؛ خوشحال مي شم!

فرحناز: منم با آراد!

پرهام با همون قيافه گرفتش گفت: مرينا جان شما هم تشريف ببر قسمت بار ماشين آراد!

مرينا: نمکدون!

من اين وسط مونده بودم که امير گفت: آيناز چرا وايسادي؟ سوار شو ديگه!

آراد: سوار ماشين من مي شه!

اميرعلي: چرا سوار ماشين تو بشه؟!

آراد: چون با تو زيادي بهت خوش مي گذره!

امير علي: آيناز سوار شو!

آراد داد زد: خدمتکار منه... بايد سوار ماشين من بشه!

مرينا: آيناز! برو سوار ماشين آراد شو تا همديگه رو نکشتن. من نمي دونم اين دختره چي داره که دارين سرش دعوا مي کنين؟!

romangram.com | @romangram_com