#حصار_تنهایی_من_پارت_738


اميرکنارم وايساد و گفت: اگه از اين چشما اشک بياد، نمي ذارم پات به شمال برسه!

لبخند زدم و گفتم: نمياد!

- خوبه!

با هم رفتيم بيرون. پرهام دم ماشين 206 وايساده بود و گفت:

- آقايون! همين الان بايد دخترا رو تقسيم کنيم. هر کي همين الان قل خودشو برداره!

آبتين: آيناز! يبا اينور!

پرهام: آيناز! بيا اينور!

آبتين: اينو که منم گفتم؟

پرهام: جدي؟

يه سوت بلند زد.

- هر چي آيناز داريم بپرن بالا!

کامليا: منم با شمام!

قيافه پرهام تو هم شد ولي آبتين خوشحال شد و گفت: حتما... چمدونتو بيار بذارم عقب.

romangram.com | @romangram_com