#حصار_تنهایی_من_پارت_726


- ننه چرا اينجا واستادي؟

- آقا اومده.

پرهام خنديد و گفت: خوش اومده!

کنارم وايساد و گفت: سلام آقا! عرض و طول و ارتفاع اِرادت! چرا هنوز بيداريد؟! فردا مي خوايم بريم شمالا؟

- به سلامت ... من عين شما بيکار نيستم!

- باشه پس آينازو با خودمون مي بريم.

با جدیت به پرهام نگاه کرد و گفت: اون جايي نميره.

پرهام خواست چيزي بگه که آروم زدم به پهلوش و با سر اشاره کردم که بره. اونم فقط به دوتامون نگاه کرد و رفت. رو مبل نشستم. به فيلم نگاه نمي کردم. يه خميازه کشيدم. کم کم داشت خوابم مي برد. از ترس اينکه خوابم ببره، بلند شدم و قدم مي زدم.

مي رفتم بيرون، مي اومدم تو؛ به ديوار تکيه مي دادم، رو زمين مي نشستم، دوباره بلند شدم رفتم بيرون و اومدم تو؛ انقدر اين کارو تکرار کردم که صداي آراد بلند شد.

- بس مي کني يا نه؟ سر گيجه گرفتم... چرا يه جا نمي شيني؟!

- خب خوابم مياد... بذار برم.

- ولي من هنوز خوابم نمياد!

- تا کي بايد اينجا بشينم؟

romangram.com | @romangram_com