#حصار_تنهایی_من_پارت_725
- از چي مي ترسي؟! با اين زبون دو متر و نيمت، هيچ هيولايي جرات نزديک شدن بهت نداره! پاشو برو!
دوباره زنگ خورد. يه متر از جام پريدم و گفتم: مي شه...؟
با تاکيد گفت: نه... برو تا زنگو نسوزونده!
با ترس و لرز و نگراني و استرس رفتم به آشپزخونه. به صفحه آيفون نگاه کردم و گوشي رو برداشتم و گفتم: مگه تو کليد نداري نصف شبي مردمو زابراه مي کني؟
دکمه رو فشار دادم. دم اتاق وايسادم و گفتم: برم؟
بدون اينکه نگام کنه گفت: نه!
- چرا؟
- چون من هنوز بيدارم!
عجب آدميه ها! آخه به من چه تو هنوز بيداري؟ شايد دلت بخواد تا فردا صبح بيدار بموني. منم بايد بيدار بمونم؟!
گفتم: ولي من خوابم مياد.
- به من مربوط نيست!
با حرص نگاش کردم. چقدر دلم مي خواد برم سرشو بکنم و با لذت بجوم! با حرص دستمو مشت کردم. پرهام گفت: سلام ننه سرما!
سمت راستمو نگاه کردم و با لبخند گفتم: سلام!
romangram.com | @romangram_com