#حصار_تنهایی_من_پارت_724
پوزخندي زد و گفت: مثل اينکه يادت رفته اختلال حواس داري و رضايت زن گرفتن رو بهم دادي!
باورم نمي شه تو کل کل از اين آراد خله باختم! بايد يه چيزي بگم! نبايد ببازم! يهو چشمم افتاد به تلويزيون.
يه دختر داشت عقب عقب مي رفت. سايه ی يه مرد بلند قد رو صورتش بود. از ترس عرق سردي رو پيشونيش نشسته بود. يهو يه مرد گنده با دهنش سرشو کند و شروع کرد به جويدن. دختر بي سر هم رو زمين دست و پا مي زد.
يه جيغ بلندي کشيدم و با دو تا دستم، بازوي آرادو سفت گرفتم.
به بازوي تو دستم نگاه کردم و آروم سرمو آرودم بالا و نگاش کردم. با چنان اخمي نگام مي کرد که اگه تا يک ثانيه ديگه ولش نمي کردم، عين همون مرده، سرمو مي کَند و ميخورد!
گفتم: ب...ب...ببخشيد!
آروم بازوشو ول کردم و رفتم اونورتر نشستم. ديگه نگاه نکردم و سرمو انداختم پايين. فقط صداهاي وحشتناکي مي شنيدم.
يهو زنگ آيفون اومد. يه جيغ ديگه کشيدم.
آراد داد زد: چته؟! ...آيفونه!
با ترس گفتم: ببخشيد!
- برو ببين کيه.
از ترس، از جام تکون نخوردم. گفت: مگه با تو نيستم؟!
با سر پايين، زير چشي نگاش کردم و گفتم: مي ترسم!
romangram.com | @romangram_com