#حصار_تنهایی_من_پارت_727


- تا وقتي فيلمم تموم بشه... شايد بعد از اين، يه فيلم ديگه نگاه کردم!

واي نه! خب يهو بگو مي خواي شکنجه ی روحيم بدي. رو مبل نشستم. کم کم پلکام سنگين شد.

گفت: هي! نخوابی؟

چشمامو باز کردم و گفتم: نچ!

- آره معلومه خواب نيستي!

با حالت گريه گفتم: چرا نميذاري برم؟

- خوابم نمياد؛ نمي فهمي؟

- چرا مي فهمم ولي نمي فهمم چرا منو بيدار نگه داشتي؟!

- مگه خنگي؟ نمي فهمي؟ تا زماني که من بيدارم، تو هم بايد بيدار باشي!

دهنمو باز کردم که چهار تا فحش و دري وري و ناسزا و هر چي کلمه ی بد ياد گرفتم، تحويلش بدم. بعد دهنمو بستم و چيزي نگفتم. خدايا به من قدرتي بده که همين الان ذوبش کنم!

چند دقيقه اي خودمو نگه داشتم که خوابم نبره اما مغزم روم فشار مي آورد که بخواب! بخواب!

همونجا رو مبل دراز کشيدم. هر چي مي خواد بشه، بذار بشه! فوقش انباري؛ ک همونجا مي گيريم مي خوابم!

گفت: پاشو!

romangram.com | @romangram_com