#حصار_تنهایی_من_پارت_713


دستمو درازکردم که يهو سرمو کرد تو وان. به دو ثانيه نکشيد، سرمو آورد بالا و گفت:

- پيش پرهام چيکار مي کردي؟!!

اجازه حرف زدن بهم نداد. دوباره سرمو کرد تو وان؛ يک ثانيه، دو ثانيه؛ دوباره سرمو آورد بالا.

- اگه يک بار ديگه حرفمو گوش نکردي، تو همين وان مي کشمت... برو بيرون!

سرمو ول کرد.

تو چشماش نگاه کردم و با نفس نفس زدن گفتم: آرزوي مرگتو مي کنم!

خواستم برم که از پشت گرفتم و کوبندم به ديوار.

- مثل اينکه سرت به تنت زيادي کرده؛ نه؟

- اگه ببريش ممنونت مي شم!

- همون شبي که براي بابام آوردنت، بايد مي دونستم چه آشغالي هستي!

داد زدم: پس چرا اين آشغالو هنوز نگه داشتي؟!... خب بندازش تو آشغال دوني!

- چون با اين آشغال کار دارم! تو که به اين همه آدم مجاني سرويس مي دي، چرا من که بابتت پول دادم ازت استفاده نکنم؟ فکر نمي کني حقم بيشتر از اونا باشه؟!

دستمو سفت گرفت و صورتشو آورد جلو. پا و صورتمو تکون مي دادم تا بوسم نکنه. با پاهاش پامو قفل کرد. دستامو گذاشت رو شکمم. ديگه نتونستم تکون بخورم. واقعا قفلم کرد.

romangram.com | @romangram_com