#حصار_تنهایی_من_پارت_712


تا سرمو برگردوندم، يا خدا! اين؟! اين ديگه از کجا پيداش شد؟ کي بيدار شد؟! اين که به من مي گفت بيدارم کن؟ حالا چطور شده صبح خروس خون بيدار شده؟!

آب دهنمو فرستادم پايين و گفتم: سلام!

با اخم گفت: از کي پيش پرهام مي خوابي؟!

با تعجب گفتم: چي؟!

- اين «چي» يعني به تو چه ديگه؟!

- نه! اشتباه مي کنيد! پرهام...

- برو وانو پر آب کن!

اينو گفت و رفت. اين که ساعت يه ربع به هفت حموم مي کرد؟ ولي الان که ساعت شش هم نشده؟! رفتم به اتاقش. لب تختش نشسته بود. از کنارش رد شدم. وانو پر از آب کردم، برگشتم که برم، ديدم تو چهارچوب در وايساده.

اومد جلو، دستشو زد به آب و گفت: سرده!

- فکر نکنم!

داد زد: يعني من دارم دروغ مي گم؟!

- نه آقا! فقط...

برگشت نگام کرد و گفت: خودت به آب دست بزن!

romangram.com | @romangram_com