#حصار_تنهایی_من_پارت_714


گفت: حالا تکون بخور خانم خرگوشه!

صورتشو آورد نزديک. نفساي گرمي که تند تند مي کشيد، به صورتم نزديک شد. فقط چند سانت با لبم فاصله داشت. تف کردم تو صورتش. چشمشو بست.

با حرص گفتم: نميذارم اون لباتو که به لباي ده تا دختر آشغال تر از خودت خورده، روي لباي منم بذاري.

دستش شل شد. دستمو برداشتم و يه مشت محکم زدم به کليش. رفت عقب و از درد چشمشو فشار داد.

گفتم: ازت بدم مياد!

با سرعت اومدم پايين. به خونه که رسيدم، درو محکم بستم و رفتم به اتاقم. ويدا سرشو از زير پتو آورد بيرون و گفت:

- چته؟! جن زده شدي؟!

محلش نذاشتم و روسري خیسمو از سرم برداشتم.

خاتون اومد تو و گفت: چي شده؟ چرا خيسي؟!

داد زدم: من به اون وحشي صبحونه نمي دم!

- چي شده آيناز؟! حرف بزن!

يه شال از کمد برداشتم و گفتم: هيچي خاتون؛ هيچي. ولم کن!

- باشه... باشه آروم باش!

romangram.com | @romangram_com